خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





چگونه افکار و احساسات خود را پاکسازی کنیم

    يکی از استادان بزرگ گفته است:"آن چيزی را که آتش نمی تواند بسوزاند،تير و کمان نمی تواند به آن صدمه ای بزند و سوراخش کندو هيچ شمشيری نمی تواند آن را ببرد در درون ماست. آگاه شدن از آن چيز و به دور انداختن هويت از بدنمان يعنی به دور انداختن اين تصور که ما بدنمان هستيم،يعنی تجربه کردن روح.اما برای به دور انداختن هويت بدن بايد کار خاصی انجام دهيم.بايد ياد بگيريم که چگونه می توان اين کار را کرد.هرچه بدنمان پاک تر باشد به دور انداختن هويت از آن آسانتر خواهد بود. هر چه بدن پاکتر باشد زودتر می توانيم از اين موضوع آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم.به همين دليل منزه کردن بدن پايه کار است و بدون بدن بودن ثمرۀ آن. حال چگونه می توانيم ياد بگيريم که ما بدنمان نيستيم؟فقط بايد تجربه اش کنيم.اگر ايستاده ايم،نشسته ايم،خوابيده ايم ويا بيدار هستيم بايد سعی کنيم که اين مسئله را به ياد بياوريم.اگر ذره ای توجه و آگاهی به اعمال بدنمان داشته باشيم اولين قدم را برداشته ايم. وقتی در جاده ای قدم می زنيد،عميقاٌ به درون خود نگاه کنيد.خواهيد ديد که در درون شما شخصی وجود دارد که قدم نمی زند.شما خودتان قدم می زنيد،دستها و پاها يتان تکان می خورد،ولی چيزی در درونتان هست که نه تنها قدم نمی زند بلکه شاهد قدم زدن شما هم هست. اگر پاهايتان يا دستانتان درد می کند،با آگاهی به درون خود توجه کنيد.آيا درون شما هم درد می کند؟يا اينکه بدنتان درد می کند و شما با آن درد خودتان را شناسايی می کنيد؟متوجه خواهيد شد که چيزی در درون شما بدون اينکه دردی داشته باشد تنها نظاره گر اين درد خواهد بود.وقتی که شما گرسنه ايد،با آگاهی،به اين گرسنگی نگاه کنيد.آيا شما گرسنه ايد يا بدنتان گرسنه است؟وقتی هم که خوشحال هستيد به اين نکته توجه کنيد که اين خوشحالی کجا اتفاق می افتد. خوب است دقت داشته باشيم که حوادثی که در زندگی ما رخ می دهند در کجا اتفاق می افتند.آيا برای ما اتفاق می افتند و يا اينکه ما فقط شاهد و نظاره گريم. هويت دادن در ما به صورت يک عادت قوی در آمده است.حتی ممکن است وقتی به يک فيلم نگاه کنيم شروع کنيم به گريه کردن و يا بخنديم.وقتی هم که چراغهای سينما روشن می شود پنهانی اشکهايمان را پاک می کنيم تا کسی متوجه نشود.ما گريه می کنيم چون خودمان را با اين فيلم شناسايی می کنيم.ما معمولاٌ خودمان را با قهرمان آن فيلم شناسايی می کنيم،ممکن است حادثه اسفناکی برای قهرمان فيلم رخ بدهد و ما خود را با درد آن شخص يکی می دانيم و شروع می کنيم به گريه کردن،يکی دانستن مساوی است با هويت دادن. ذهنی که می انديشد تمام چيزهايی که در بدنش اتفاق می افتند واقعاٌبرای او رخ داده اند،هميشه در درد و رنج خواهد بود.فقط يک دليل برای تمام رنجهای ما وجود دارد و آن هويت دادن و شناسايی کردن خودمان با بدن است. همچنين يک دليل براي خوشحالی وجود دارد و آن هنگامی است که ما ديگر خودمان را با بدنمان شناسايی نکنيم. حتماٌ لازم است که هميشه بدنمان را مشاهده کنيم.شبها وقتی به بستر می رويم بايد از اين نکته آگاه شويم که اين بدنمان است که به خواب رفته است نه خود ما.بنابر اين ما نيستيم که خوابيده ايم بلکه تنها بدنمان به خواب رفته است.يا برای مثال به هنگام غذا خوردن ويالباس پوشيدن.هنگامی که کسی شما را اذيت می کند اگر آگاهانه بنگريد قادر خواهيد بود که ببينيد اين فقط بدن شماست که اذيت می شود نه خودتان.به اين طريق در يک مقطع زمانی با توجه دائمی يک انفجار درونی را حس خواهيد کرد که تمام هويت بدنتان را می شکند. آيا می دانيد که وقتی خوابيده ايد و خواب می بينيد ديگر از بدنتان آگاه نيستيد و زمانی که به خواب عميق فرو رفته ايد به هيچ وجه بدنتان را حس نميکنيد و ديگر صورت خود را به خاطر نمی آوريد؟هر چه عميق تر به درونتان فرو برويد،بيشتر بدنتان را فراموش خواهيد کرد.وقتی شروع به برگشتن به سطح ميکنيد آرم آرام هويت بدنتان برمی گردد. در صبح هنگامی که ناگهان از خواب برمی خيزيد،به درون خود نگاه کنيد.به وضوح خواهيد ديد که هويت بدنتان هم بيدار می شود. تمرِن جالبی برای قطع هويت بدنمان وجود دارد.اگر يک يا دو بار در ماه اين روش را انجام بدهيد به شما در از بين بردن هوِيت بدنتان کمک خواهد کرد.حالا برويم سراغ تمرِين: اطاق را کاملاً تاريک کنيد و روی زمين دراز بکشيد.بدن را کاملاً آرام کنيد.به اين ترتيب شما وارد مديتيشن ميشويد.وقتی که بدن و تنفستان کاملاً آرام شدند و وجودتان در سکوت فرو رفت،حس کنيد که مرده ايد و فاميل و آشنايان دورتان جمع شده اند.به صورتهای آنها توجه کنيد،ناراحتی ها و گريه های آنها را ببينيد.آنها چه می کنند؟کدام يک از آنها گريه می کند؟کداميک فرياد می زند؟با وضوح کامل به آنها بنگريد.اين صحنه ها واقعاً جلوی چشم شما خواهند آمد. بعد ببينيد که تمام همسايه ها هم آمده اند و به آشنايان و فاميل پيوسته اند.حالا مردم جسم شما را در تابوت گذاشته اند و به جايی که مرده ها را می شويند می برند و بعد هم می خواهند که جسمتان را آتش بزنند.به همهء اينها نگاه کنيد،همه تصورات هستند ولی اگر چندين بار اين تمرين را تکرار کنيد به وضوح همهء اينها را خواهيد ديد.حالا ادامه دهيد.آتش تمام اطراف شما را احاطه کرده است و جسم شما آرام آرام تبديل به خاکستر می شود.هنگامی که ديگر جسمی در کار نيست و کاملاً نبديل به خاکستر شده ايد با آگاهی تمام به درون خود نگاه کنيد و ببينيد که در آنجا چه اتفاقی رخ می دهد.در اين لحظه متوجه خواهيد شد که شما جسم نيستيد،يعنی هويتتان با بدن کاملاً قطع شده است. وقتی که اين تمرين را برای چند بار تجربه کنيد،پس از آن هر زمانی که صحبت کنيد،راه برويد و يا هر کار ديگری انجام دهيد،قادريد تا تشخيص دهيد که شما بدنتان نيستيد. ما اين مرحله را مرحلهء بدون بدن می ناميم.هر کسی که خودش را اينگونه بشناسد بدون بدن می شود. اگر اين کار را در تمام مدت روز يعنی به هنگام نشستن،بلند شدن،راه رفتن و حرف زدن انجام دهيد يعنی به اين نکته توجه کنيد که شما بدنتان نيستيد.در اين هنگام بدن تنها يک خلأ خواهد بود.درک اين مطلب که ما بدنمان نيستيم به سختي اتفاق می افتد و هيچ چيز با ارزش تر از آن نيست.در آن هنگام تغييرات زيادی در زندگيتان آغاز خواهد شد.چون تمامی رفتارهای ناآگاهانه بشر به بدن او برمی گردد.اگر انسان تعلق خود به بدنش را قطع کند ديگر هيچ کار اشتباهی نميتواند انجام دهد.اگر ما آگاه شويم که ما بدنمان نيستيم،ديگر هيچ امکانی برای زجر کشيدن و ناراحتي در زندگی وجود نخواهد داشت. مثلاً اگر کسی با چاقو به پشت ما بزند اين شخص فقط بدن ما را بريده است و ما آگاهيم که به ما هيچ صدمه ای نخورده است و وجودمان دست نخورده باقی مانده.در اين هنگام زندگی ما پر از صلح و امنِت خواهد شد.هيچ حادثهء خارجی نميتواند بر ما تأثير بگذارد چون تأثير اين نوع اتفاقات فقط بر روی بدن خواهند بود.امّا ما فکر ميکنيم و به اشتباه هم فکر می کنيم که هر چيز بيرونی ميتواند بر ما تأثير بگذارد.به همين دليل است که زجر می کشيم و احساس درد و رنج می کنيم. اين اولين مرحلهء تعاليم روحانی است که بايد بياموزيم و آن رها شدن از بدنمان است.مرحلهء سختی نيست و با کمی سعی و کوشش می توانيم آنرا يادبگيريم.

     پاکسازی افکار 
     همانطور که گفتم بدون بدن بودن از طريق مشاهدهء درست بدن حاصل می شود.رها شدن از افکار هم از طريق مشاهدهء درست افکار امکان پذير است.به طور کلی مهمترين اصل در سير و سلوک معنوی مشاهده کردن درست است.در اين سه مرحله ما بايد با آگاهی به بدن،ذهن و احساسات توجه کنيم. به ارتعاشات ذهنی توجه کنيم که چگونه از ضمير ما جريان پيدا می کنند.درست مانند کسی که در کنار رودخانه نشسته است و به جريان آب نگاه می کند.همین گونه کنار ذهنتان بنشينيد و مشاهده کنید و يا همانند شخصی که در جنگل نشسته است و از بالای درختان به پرندگان در حال پرواز نگاه می کند،شما هم به افکارتان نگاه کنيد،و یا چون کسی که به باران می نگرد و به ابرها توجه می کند شما هم ابرهای ذهن تان که در آسمان سرتان در حال حرکتند نگاه کنيد. در سکوت باستيد و پرواز پرندگان فکر و جريان رودخانه ذهن را نگاه کنيد.در اين حالت هيچ کاری نکنيد،دخالتی در اين جريانات نکنيد و اصلاً توقفی بهشان ندهيد.آنها را سرکوب نکنيد.اگر فکری می آيد متوقفش نکنيد و اگر فکری نيست سعی نکنيد فکر جديدی خلق کنيد.تنها يک مشاهده گر باقی بمانيد. در اين مشاهدهء ساده خواهيد ديد که شما و افکارتان از هم مجزا هستيد.اين نکته را تجربه خواهيد کرد که آن شخصی که مشاهده گر افکار است از خود آن افکار مجزاست و کاملاً با آنها متفاوت است.همين که به اين مسئله واقف شويم آرامش عجيبی بر زندگی شما سايه خواهد افکند.چون متوجه خواهيد شد که ديگر هيچ ناراحتی و نگرانی نداريد.ميتوانيد در ميان انواع ناراحتی ها و اتهاب ها باشيد ولی اين ناراحتی ها مال شما نخواهند بود و يا هر نوع مشکلی که وجود داشته باشد ديگر با شما کاری ندارد.می توانيد پر از افکار باشيد ولی کاملاً از آنها متمايزيد. اگر شما آگاه شويد که افکارتان نيستيد،اين افکار ضعيف و ضعيف تر می شوند و به مرور موجوديّت خود را از دست می دهند.افکار به اين دليل قدرتمند هستند که ما می انديشيم که آنها به ما تعلق دارند.مثلاً در جر و بحث با ديگران می گوييد"فکر من اين است"،در صورتيکه هيچ فکری متعلق به شما نيست.تمام اين افکار با شما متفاوتند و شما از آنها مجزا هستيد پس فقط مشاهده گر آنها باشيد. برای اينکه اين مطلب بيشتر برايتان جا بيفتد يک داستان از بودا نقل می کنم.شاهزاده ای بود که شاگرد بودا شده بود.در همان روز اول بودا به او گفت:به شهر برو و در فلان خانه را بزن و برای غذا از آن خانه گدايی کن.شاهزاده هم همين کار را کرد و برگشت.ولی پس از بازگشتن به بودا گفت:مرا ببخشيد ولی من ديگر به آن خانه نمی روم.بودا از او پرسيد چه اتفاقی افتاده است؟آن مرد جواب داد:من قبل از اينکه به آن خانه برسم همه اش فکر می کردم که چه غذايی دوست دارم.وقتی که به در آن خانه رسيدم،خانم صاحبخانه درست همان غذايی را که دوست داشتم آماده کرده بود.من خيلی متعجب شدم ولی اين مسئله را به حساب تصادف گذاشتم.بعد که غذا را خوردم به ذهنم رسطد که من بعد از غذا معمولاً استراحت می کنم و درست در همان لحظه خانم صاحبخانه گفت:ای برادر اگر دوست داری که بعد از غذا استراحت کنی من خوشحال می شوم تا در خانهء من باشيد چون خانهء من با وجود شما پاکسازی خواهد شد.با خودم فکر کردم که اين هم تصادفی است.وقتی دراز کشيدم درست در زمانی که فکر کردم اين تخت خواب و اين خانه هيچ کدام مال من نيست و من دارم در يک جای غريبه استراحت می کنم،خانم صاحبخانه از پشت سرم گفت:اين تخت خواب نه مال من است نه مال شما و اين خانه نيز نه مال من است نه مال شما. اينجا بود که من واقعاً ترسيدم.خيلی سخت بود تا اين مطلب را باور کنم که همه چيز اتفاقی باشد.آن موقع بود که از آن خانم پرسيدم:آيا افکار من به شما می رسد؟آيا شما از امواج فکر من آگاه می شويد؟ آن خانم توضيح داد که به دليل مديتيشن های مداوم افکارش متوقف شده و خيلی راحت می تواند افکار ديگران را ببيند.در ايل لحظه من واقعاً حيرت کردم و دوان دوان از آنجا دور شدم. لطفاً مرا ببخشيد ولی من ديگر نمی توانم فردا به آنجا بروم.بودا پرسيد:چرا نمی توانی؟ آن مرد جواب داد:خواهش می کنم از من سوال نکنید و مرا هم ديگر به آنجا نفرستيد. ولی بودا دوباره از او سوال کرد و بالأخره با اصرار بودا آن مرد گفت:ديدن آن زن زيبا افکار شهوانی در ذهن من ايجاد کرد و او هم به راحتی می توانست افکار مرا بخواند.حالا من چگونه می توانم دوباره او را ببينم؟بودا گفت که تو باید دوباره به آنجا بروی اين قسمتی از مديتيشن تو است،فقط به اين طريق تو می توانی از افکارت آگاه باشی.به اجبار بودا آن مرد مجدداً به آن خانه رفت ولی ديگر آن مرد قبلی نبود.در واقع روز اول که به آنجا رفته بود تمام راه را در خواب بود.زيرا از افکاری که در سرش می گذشت آگاه نبود.روز دوم با آگاهی اين راه را می پيمود،يعنی می توانست به افکارش نگاه کند.زيرا از افکارش می ترسيد.وقتی که قدم به خانهء آن زن گذاشت تمام توجهش را به درونش معطوف کرد.زيرا بودا به او گفته بود فقط به درون خودت نگاه کن و کار خاصی انجام نده و به هر فکری که از سرت می گذرد نگاه کن. وقتی که شروع به مشاهدهء خودتان کنيد دو جرِان انرژی در شما شروع به حرکت می کنند.يکی همان کاری که قصد انجام دادنش را داريد و ديگری فقط انرژی مشاهده گر است.وقتی شاگرد بودا در روز دوم در منزل آن زن مشغول خوردن غذايش بود اين دو جريان وجود داشت.يکی مربوط به شخصی بود که مشغول خوردن غذا بود و ديگری مربوط به شخصی بود که در درونش در حال مشاهده کردن بود.در هند و کلاً در تمام جهان می گويند:آن شخص مشاهده گر شما هستيد و شخص انجام دهنده شما نيستيد.شاگرد بودا هم وقتی مشاهده کرد بسيار متعجب شد.شادان و خندان به نزد بودا برگشت و گفت:بسيار عالی است من يک چيز بزرگ کشف کردم،من دو تجربهء مجزا داشتم.يک تجربه مربوط به زمانی بود که من کاملاً به افکار خود آگاه بودم و افکار من متوقف شدند،وقتی با آگاهی به درون خود نگاه می کنم افکار متوقف می شوند.تجربهء دوم زمانی است که افکار متوقف می شوند،در آن موقع است که در می يابيم که انجام دهنده و مشاهده کننده متفاوت از هم می باشند.بودا گفت:اين کليد اصلی عرفان است و شخصی که اين کليد را پيدا کند،همه چيز را پیدا کرده است. مشاهده گر افکارتان با شيد ولی فکر کننده نباشيد.به همين دليل است که ما عرفا را شاهد می ناميم نه متفکر.بودا يک متفکر نيست،ماهاويرا،زرتشت همهء آنها شاهد هستند.يک متفکر شخص بيماری است.افرادی که اين نکته را نمی دانند فکر می کنند و افرادی که می دانند فکر نمی کنند بلکه تنها مشاهده می کنند.آنها همه چيز را می بينند و برايشان واضح است.راه دیدن مشاهدهء افکار درونی است.وقتی که نشسته ايد،ايستاده ايد،راه می رويدو....تمام جريانات افکار را که در سرتان می گذرد مشاهده کنيد و به واسطهء آنها هويت پيدا نکنيد.اکثر انسانها گمان می کنند که افکارشان هستند ولی شما اجازه دهيد تا افکارتان به تنهايی جريان پيدا کنند و شما هم از افکارتان مجزا باشيد. در درون شما هم بايد دو نوع انرژی جريان داشته باشد،ولی وقتی يک شخص معمولی فکر می کند فقط يک جريان انرژی در درونش سيلان پيدا می کند.کسی که مديتيشن می کند دو جريان انرژی در درونش در حرکت هستند.يکی انرژی افکار و ديگری انرژی مشاهده گر،که اين دو جريان به صورت موازی با يکديگر در حرکت هستند. يک انسان معمولی فقط يک سری از ارتعاشات معمولی از درونش می گذرد و آن انرژی افکار است.يک انسان به کمال رسيده هم فقط يک سری از ارتعاشات انرژی از درونش می گذرد و آن انرژِی مشاهده گر است.شخص عادی انرزی مشاهده کننده اش در خواب است.ما بين اين دو نفر شخصی است که مديتيشن می کند و به طرف کمال پيش می رود.او دو سری از جريانات انرژی را در درونش دارد که يکی افکار و ديگری مشاهده گر است.در فرد کامل افکار وجود ندارند. ولی چون شما بايد مشاهده کردن را از مرحلهء فکر کردن فرا بگيريد،حتماً بايد روی افکارتان مديتيشن کنيد و هم مشاهده گرشان باشيد.اين را من مشاهدهء درست و يا به خاطر سپردن درست می گويم.ماهاويرا آنرا "شعور بيدار"ناميد.آن وجود درونی که افکارتان را مشاهده می کند شعور بيدار شماست.افراد متفکر در جهان بسيار زيادند و پيدا کردن آنها کار آسانی است ولی يافتن شخصی که هوش او بيدار شده باشد دشوار است. پس لطفاً هوشتان را بيدار کنيد.،راه آن آگاهانه نگاه کردن به افکار است.اگر شما اعمال بدنتان را مشاهده کنيد،بدن ناپديد می شود و اگر افکاری را که با سرعت در ذهنتان در حال حرکت هستند نگاه کنيد افکار هم ناپديد می شوند و بالأخره اگر احساساتمان را هم از نزدِک مشاهده کنِم،آنها هم ناپديد می شوند.برای پاکسازی احساسات بايد عشق را به جای نفرت و دوستی را به جای دشمنی جايگزين کنيم.در درون هر فردی هم آنکس که عشق می ورزد و هم او که متنفر است بعد ديگری نيز وجود دارد.آن بعد،بعد آگاهی است که نه عشق می ورزد و نه تنفر دارد،تنها يک مشاهده گر است.اين بعد گاهی مشاهده گر نفرت است و گاهی هم مشاهده گر عشق که هر دو ممکن است در زمانهای مختلف در درون ما اتفاق بيیفتند. وقتی که از کسی نفرت داريد بالأخره زمانی می رسد که از اين نفرت آگاه بشويد،همچنين زمانی که عاشق کسی هستيد در درونتان متوجه می شويد که عاشق او هستيد.آن چيزی که در درون ما آگاه می شود و ورای عشق و نفرت نشسته است،ضمير ماست که در پشت بدن،افکار و احساسات ما قرار دارد.برای همين است که در نوشته های روحانی قديمی اسمش را"نه اين نه آن"گذاشته اند.جايی که هيچ چيز نباشد،ام مشاهده گر در آنجاست.آن بيننده،آن ضمير آگاه و يا روح. به خاطر بسپاريد که مشاهده گر احساساتتان هم باشيد و به زودی به آن چِيزی که مشاهدهء پاک است می رسيد.آن بينندهء پاک هوش بالای شماست که من به آن خرد می گويم.به آن ضمير هم می گويند که منتهی عليه هدف يوگا و تمام مذاهب روی زمين است. پايه های روحانيت،مشاهدهء درست رفتارهای بدن،مشاهدهء درست مراحل افکار و جريانهای درونی احساسات است.شخص مشاهده گر از اين سه لايه می گذرد و به ساحل ديگر می رسد.رسيدن به ساحل ديگر تقريباً يعنی رسيدن به هدف.کسی که درگير هر کدام از اين لايه ها باشد هنوز به اين طرف ساحل چسبيده است. پاکسازی احساسات ما راجع به دو بخش که مربوط به سفر روحانی است صحبت کرديم،يعنی پاکسازی بدن و پاکسازی افکار.پاکی احساسات مهمترين بخش است.در سفر روحانی پاکی احساسات بةشتر مورد استفاده است تا پاکی بدن و افکار به اةن دلةل که انسان بيشتر در احساساتش به سر می برد تا افکار.گفته می شود که انسان حيوان منطقی است،ولی اين مطلب حقيقت ندارد.بشتر کارهای شما تحت تأثير احساساتتان انجام می شوند تا افکار.نفرت شما،عصبانيتتان،عشق تان همه و همه مربوط به احساساتتان می شود نه به افکارتان. بيشتر فعاليتهای روزانه در زندگی از دنيای احساسات سرچشمه می گيرند نه از دنيای افکار.شايد تا به حال به اين نکته توجه کرده باشيد که شما به انجام کاری فکر می کنيد ولی در زمان انجام آن کار ديگری انجام می دهيد.دليل اين امر اين است که تفاوت فاحشی بين احساسات و افکار می باشد.مثلاً تصميم می گيريد که عصبانی نشويد چون فکر می کنيد عصبانيت بد است.ولی وقتی که عصبانيت شما را فرا می گيرد،افکارتان به کناری می روند و عصبانی می شويد.تا زمانی که دگرگونی در دنيای احساسات اتفاق نيفتد،افکار نمی توانند به تنهايی انقلابی در زندگی شما ايجاد کنند.به همي دليل احساسات مهمترين رکن در امور روحانی محسوب می شوند.در اين قسمت دربارهء پاکی احساسات صحبت خواهيم کرد. از ابعاد مختلف احساسات من توجه شما را به چهار نکته جلب می کنم ،به شما می گويم که چگونه می شود از ميان اين چهار بعد به پاکسازی احساسات پرداخت.ممکن است متضاد اين ابعاد نيز اتفاق بيفتند و اين چهار بعد بستری شوند برای احساسات ناخالص. اولين آنها دوستی يا دوستانه بودن است.دومين بعد شفقت و محبت است،سومين آنها شادبودن و چهارمين نيز سپاسگزاری است.اگر بتوانيد اين چهار بعد را در زندگی روزمرهءتان وارد کنيد پاکی احساسات را به دست آورده ايد.اين چهار بعد هر کدام متضاد خود را نيز به همراه دارند.متضاد دوستی دشمنی و انزجار است،متضاد شفقت و مهربانی ظالم بودن وحشی گری و نامهربانی است،متضاد شاد بودن غمگينی،بدبختی،نگرانی و برانگیختگی است.متضاد سپاسگزاری ناسپاسی است.کسی که در زندگی و احساساتش در جهت مخالف اين چهار بعد حرکت کند دارای احساسات ناپاک است و شخصی که ريشه هايش در اين چهار بعد ريشه بدواند احساسات پاک کامل دارد. شما بايد بفهميد چه چيزی بر روی احساسات شما اثر می گذارد و چه چيزی آنها را در قيد و بند قرار می دهد؟آیا به جای دوستی،دشمنی و خصومت در زندگی شما حکم فرماست؟يعنی به جای اينکه تحت تأثير دوستی و محبت باشيد تحت تأثير دشمنی هستيد؟آيا بيشتر انرژی خود را از دشمنی می گیريد؟همچنان که قبلاً نيزگفته ام عصبانيت،انرژی دارد.اما دوستی هم انرژی دارد.شخصی که انرژی های عصبانيت را در درونش تقويت کند بعد عظيمی را در زندگيش از دست می دهد.کسی که بيدار کردن انرژی دوستانهء خود را در زندگی ياد نگرفته است،در هنگام خشم قدرتمند و زمان دوستی ضعيف است. ممکن است به اين نکته توجه نکرده باشيد که همهء ملتهای دنيا در زمان صلح ضعيف تر می شوند و در زمان جنگ خيلی قدرتمند تر هستند.چرا؟چون نمی دانند که چگونه انرژی دوستانه خلق کنند.سکوت برای بيشتر آدمهای دنيا قدرت نيست بلکه ضعف است.به همين دليل است که در هند،کشوری که خيلی راجع به عشق و صلح صحبت کرده،اين قدر ضعيف شده است.چون معمولاً تنها راه احساس قدرت اين است که خشن باشند. هيتلر در اتوبيوگرافی خود نوشته است:اگر بخواهيد يک کشور را قدرتمند کنيد،بايد وانمود کنيد که دشمن داريد و يا برای خود دشمن تراشی کنيد.حتی اگر دشمنی وجود ندارد،به مردم بگوييد که دشمن همه جا در کمين است.وقتی مردم باور کنند که بوسيلهء دشمنان احاطه شده اند،انرژی و قدرت زيادی توليد می شود. برای همين بود که هيتلر وانمود کرد که يهوديها دشمن هستند،ولی حقيقت نداشت.به مدت ده سال به ملتش گفت که اين يهوديها دشمن ما هستند و انرژی فراوانی را توليد کرد.تمام قدرت آلمان از خشونت حاصل شده بود همين طور قدرت ژاپن.امروزه قدرت آمريکا هم از خشونت حاصل شده است. تاريخ بشر تا به حال فقط نشان داده است که انسانها می توانند قدرت را از طريق دشمنی ايجاد کنند.هيچ کس دربارهء انرژی دوستانه چيزی نمی داند.افرادی چون بودا،ماهاويرا،مسيح پايه های انرژی دوستانه را بنا کردند.آنها گفته اند که عدم وجود خشونت به انسان قدرت می دهد.مثلاً مسيح گفته "عشق قدرت است"،بودا گفته"شفقت و مهربانی قدرت است".شما اين سخنان را می شنويد ولی تجربهء عميق آن چيز ديگری است.بنابراين من به شما می گويم که راجع به زندگيتان فکر کنيد.چه موقع احساس قدرت می کنيد؟هنگامی که به کسی دشمنی می ورزيد و يا به هنگام صلح و عشق نسبت به کسی؟خواهيد ديد که در شرايط خشن احساس قدرت می کنيد و وقتيکه حالت آگاهی و سکوت داريد فاقد قدرتيد و ضعيف می شويد.اين نکته نشانگر اين است که شما بوسيلهء احساسات ناخالص هدايت می شويد و هر چقدر که اين احساسات ناخالص قوی تر باشد کمتر می توانيد وارد وجود خودتان بشويد. چه چيزی مانع از آن می شود تا به درونتان وارد شويد؟سعی کنيد که اين نکتهء مهم را درک کنيد که خشونت هميشه در بيرون از وجودتان تمرکز دارد يعنی همواره به سمت شخصی که بيرون از شماست هدايت می شود.اگر کسی اطراف شما نبود اين خصومت نيز به وجود نمی آمد.اما من به شما می گويم که عشق بر روی بيرون شما تمرکز نمی کند.حتی اگر هيچ کس نباشد عشق می تواند در درونتان بوجود بيايد.عشق و دوستی مقولاتی درونی هستند. برای خشونت ورزی به ديگری احتياج است،بستگی به ديگران دارد.نفرت به وسيلهء محرک بيرونی ايجاد می شود،عشق از وجودتان سيلان پيدا می کند.سرچشمهء عشق درون شماست ولی تنفر از بيرون تحريک می شود.پس تمامی احساسات ناخالص از بيرون تحريک می شوند و احساسهای خالص از درون. سعی کنيد فرق بين احساس خالص و ناخالص را درک کنيد.احساساتی که از بيرون تحريک می شوند پاک نيستند.مثل عشقی را که بيشتر مردم می شناسند يعنی شهوتی که آنرا عشق می نامند پاک نيست چون از بيرون نشأت می گيرد.فقط عشقی که از درون برمی خيزد پاک است.به همين دليل ما در شرق معتقديم که عشق و شهوت با هم متفاوتند در حقيقت ما عشق را از شهوت جدا می کنيم. شهوت از بيرون سرچشمه می گيرد.شخصی مثل بودا و مسيح هيچ شهوتی در درونشان نداشتند،آنها فقط عشق هستند.روزی مسيح در يک روز گرم از کنار باغی رد ميشد.ايستاد تا استراحت کند،زير درختی نشست.آن باغ متعلق به يک زن فاحشه بود.وقتی چشم زن به عيسی خورد با خودش گفت:عجب مرد زيبايی!زِيبايی او با تمام مردان ثروتمند و زيبای ديگر فرق داشت.نزديک عيسی رفت.عيسی چشمانش را باز کرد و بلند شد تا برود و از آن زن تشکر کرد. آن زن گفت:اگر چند لحظه به داخل خانهء من نيايیيد به من بر می خورد.اين اولين باری است که من کسی را به خانه ام دعوت می کنم.خيلی ها اينجا می آيند و من بيرونشان می کنم.عيسی گفت:زمانطکه شما مرا به قلبتان دعوت کنيد من مهمان شما شده ام،ولی حالا راهی طولانی در پيش دارم و بايد بايد بروم.آن زن اصرار کرد که ممکن است تا کمی به من محبت نشان دهيد و وارد خانهء من بشويد؟عيسی گفت:من تنها کسی هستم که می توانم حقيقتاً عاشق تو باشم.تمام مردهايی که اينجا می آيند عاشق تو نيستند.چون در وجودشان عشقی ندارند نمی توانند عاشق تو باشند.آنها به خاطر تو می آيند ولی من عشقم در درونم است. عشق مانند نور يک چراغ است.اگر هيچ کس در اتاق نباشد نور آن بر روی فضای خالی اتاق می افتد و اگر کسی هم آنجا باشد بر او نيز می تابد.اما شهوت و خواسته ها چون نور نيستند.وقتی که کسی باعث بوجود آمدن انرژی شهوت در شما می شود اين انرژی به طرف آن شخص نيز بازتابانده می شود.به همين دليل شهوت باعث تنش می شود.عشق تنش نيست.در عشق هيچ تنشی وجود ندارد.عشق مرحلهء صددرصد آرام بودن است. احساساتی ناخالص هستند که تحت تأثير عوامل خارجی هستند.احساسهای خالص نيز آنهايی هستند که از درون ما سرچشمه می گيرند و تندبادهای خارجی نمی توانند تأثيری بر روی آنها بگذارند.تصور اين مطلب برای ما سخت است که فکر کنيم شخصی مثل بودا و يا ماهاويرا می توانند عشق بورزند.ولی من به شما می گويم که آنها تنها افرادی بودند که عشق ورزيدند.اما عشق آنها با عشق بيشتر مردم متفاوت است.عشق غالب مردم نسبت به يک شخص می باشد ولی عشق روحانی ارتباط نيست،يک مرحلهء وجودی است.انسانهای کامل مجبورند که عشق بورزند چون هيچ انتخاب ديگری نمی توانند داشته باشند. نقل است که در زمان ماهاويرا،مردم به او ناسزا می گفتند،به او سنگ پرتاب می کردند و توی گوشهايش ميخ فرو کردند ولی او همهء آنها را بخشيد.من می گويم که اين حرفها دروغ است.ماهاويرا کسی را نبخشيد،چون تنها افرادی که عصبانی می شوند می توانند کسی را ببخشندفردی چون ماهاويرا برای کسی دلسوزی نمی کند زيرا فقط افراد ظالم هستند که می توانند دلسوزی کنند.ماهاويرا به اين نکته فکر نکرد که نبايد رفتار ناشايستی نسبت به اين افراد نشان دهد چون تنها افرادی که رفتار بدی دارند اينچنين می انديشند. پس ماهاويرا چه کرد؟او ناتوان بود.هيچ چيزی جز عشق نداشت.فرقی نمی کرد که چه بلايی بر سرش می آورند،جوابش هميشه عشق بود. اگر شما سنگی به طرف يک درخت پر از ميوه پرتاب کنيد،جوابش فقط ميوه است نه چيز ديگری.آن درخت نمی تواند به شما بدهد.يا اگر سطلی را در يک رودخانهء پر از آب بيندازيم.چه اين سطل کثیف باشد يا تميز،از طلا باشد يا از آهن،رودخانه هيچ انتظاری ندارد جز اينکه به شما آب بدهد.در حقيقت رودخانه کار بزرگی انجام نمی دهد چون قادر نيست تا کار ديگری انجام دهد.بنابر اين زمانی که عشق جزيی از وجودتان باشد نوعی بی اختياری به شما می دهد،ديگر فقط بايد ببخشيد هيچ راه ديگری نداريد. بنابر اين احساسهايی که از درونتان بر می خيزند احساسات خالص هستند و احساساتی که طوفانهای بيرونی در شما خلق می کنند احساسات ناخالص هستند.احساساتی که در بيرون به وجود می آيند در درونتان باعث اضطراب و نگرانی می شوند و آنهايی که در درونتان خلق می شوند شما را مملو از شعف می کنند. احساسات خالص حالتی از وجودتان است و احساسات ناپاک موجوديتی کاذب دارند.احساسات ناخالص نتيجهء تأثيرات دنيای بيرون بر وجود ماست و احساسهای گسترش وجود درونی ما می باشد.پس حتماً به اين نکته توجه کنيد که آيا احساساتی که شما را منقلب می کنند از درونتان سرچشمه می گيرند يا افراد ديگری مسبب آن هستند. مثلاً من در خيابان راه می روم و شما به من توهين می کنيد،اگر من عصبانی شوم اين احساس ناخالص است چون شما آنرا در من به وجود آورده ايد و يا اينکه من در خيابان راه می روم و شما به من احترام می گذاريد که باعث خوشحالی من می شود اين هم احساسی ناخالص است چون شما باعث ايجاد آن هستيد.اما اگر حالت درونی من درست همانند قبل از آن دشنام و يا احترام ثابت باقی بماند يعنی چه شما به من توهين کنيد و يا از من تعريف کنيد تفاوتی به حال من نداشته باشد اين احساس پاک است چون کسی آنرا در من خلق نکرده است.اين احساس متعلق به من است و چيزی که از آن من باشد پاک است و هر چيزی که منشأ آن در خارج از وجودتان باشد ناپاک است.چيزی که از بيرون بيايد يک عکس العمل است و همانند اکو عمل می کند.روزی من در کوهستان بودم و کوه هر صدای بلندی را اکو می کرد.من گفتم که اغلب مردم فقط و فقط اکو می کنند.هر چيزی که به آنها بگويی تکرارش می کنند.چيزی از خودشان ندارند که بگويند،درست مثل اتاقهای اکو عمل می کنند.اگر داد بزنيد آنها هم سر شما داد می زنند.اين حالت متعلق به آنها نيست شما خالقش بوده ايد و چيزی که شما داريد هم مال خودتان نبود شخص ديگری آنرا در شما بوجود آورده بود.شما همه اتاقهای اکو هستيد.هيچ صدايی از خودتان نداريد،هيچ زندگی از خودتان نداريد،هيچ احساسی از خودتان نداريد.تمام احساسهای شما ناخالصند چون متعلق به ديگرانند،قرضی هستند. اين اولين کليد را به خاطر بسپاريد؛احساسهايتان بايد متعلق به خودتان باشند.نبايستی تنها يک عکس العمل باشند بلکه بايستی از وجودتان برخيزند.

    این مطلب تا کنون 4 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کنيد ,افکار ,مشاهده ,احساسات ,انرژی ,وجود ,نگاه کنيد ,احساسات ناخالص ,همين دليل ,وجود دارد ,نکته توجه ,
    چگونه افکار و احساسات خود را پاکسازی کنیم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر